گاهی از اینکه اینجام خوشحال میشم و سبکبال.اونقدر سبکبال که انگار نیستم.گاهی خجالت میکشم از یورش اینهمه خوشبختی!!!گاهی سینم میسوزه از درددی که نیست.من مثل یه زن جا افتاده برای روزمرگی هامون تصمیم میگیرم و حسین داز اینکه زن با کفایتی مثل من داره به خودش میباله.من بالاخره ازدواج کردم و مثل بقیه زنای ایرانی به خودم می بالم و ترس موهوم تنهایی دیگه در لابلای کشاله هام رسوخ نمی کنه.روزها وماههاست که عطش آگاهی پوستم رو تبدیل به کویر کرده ولی با انواع کرم های مرطوب کننده سعی در نرم نگه داشتن اون میکنم!هر چی سعی میکنم احساسم رو به آدمی که حالا دیگه کاملا فراموشم کرده از دست بدم مثل آب کوبیده تو هاونه.من بالاخره انتقامم رو از مردی که منو زیر پاهاش له کرد میگیرم........
واینکه هیچ نیمه گمشده ای ما را کامل نخواهد کرد!
وشاعره ای که در لابلای غزلهایش به دنبال عشق اساطیری میگشت...
به پیش برو ...فریاد نه سکوت کن تا هیچ کس صدای در گلو مانده زن نجیب را نشنود.گناه میکنی ..گناه!
چادر که از سرت می افتد حیا هم با آن میریزد.
چقدر فاصله داریم از...
با مرد سنتی نه با مرد روشنفکر تا انتهای ولیعصر قدم بزن وسیگار دود کن واز حقوق بشر بگو واز حقوق زنان .شب شد با پیشنهاد سکس چه میکنی؟
راه رفتنت خانمانه نیست باید اغوا کنی خلق جهان را...بالا ببر پیاله را.
آه از این فکرهای سمج که چنگ می اندازن لای موهای آدم و آدم رومیکشن وسط خیابون .وای روسری من کجاست؟امان از این فکرهای لجوج گناهکار!
تنهایی رو دوست دارم آخه اونقدر با فلسفه و سیگار حال نمی کنه که نبیندت !رهات کنه!
بریز این کلمات ممنوعه رو روی کاغذ...بابا آب نداد...بابا همیشه داد میزد ...من از بابا می ترسم...بابا عصبانی بود از بس که توی پیاده رو وتوی سواره رو وتوی صف بانک اعصابش رو بهم میریختند!
دلم میسوزه ...دلم برای همه میسوزه برای تو که توی نظریه هات زن رو تا حد سکس تقلیل دادی وبرای خودم چون دوست داشتم...وبرای همه اونهایی که زودتر از بقیه می فهمن هیچ نیمه گمشده ای ندارن ودوست دارن همه نیمه ها رو امتحان کنن.اونا زودتر از بقیه می فهمن که چقدر تنهان!
اصلا فراموش کن مردهایی رو که دوست دارن با لبهای ماتیک خورده و دامن کوتاه براشون قرمه سبزی بکشی...
خالی میکنم خودم رو روی صفحات کاغذ وعشق رو مچاله می کنم چون جدیدا چیزای چروک بیشتر مد هستن...
تو به من گفتی بنویس...تو منو به سمت خودم هل دادی...منو با اینهمه ادعا...تو یه مرد بودی...نه...نامرد بودی!
به ایوان می روم
انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
سنگدلی کدومه.بگم چی؟اون رابطه برام تموم شده،چه ربطی به سنگدلی داره و نیش.بهت فکر نمی کنم،میگی راستشو بگو وحالا که میگم اینطوری برخورد میکنی.آدم تنهایی هستم،یه تنهاییه وجودی که هیچکس نمی تونه پرش کنه.هممون تنهاییم ولی جرات روبرو شدن باهاش رو نداریمو سعی می کنیم با آدما و اشیا بپوشونیمشون...
اما ابوالفضل من دیگه تنها نیستم ،من فقط دوست دارم.همین!
اه...لعنت به این بغض که حتی تو کافی نتم آبروداری نمیکنه.