تبليغاتX
روزهایی که بی تو می گذرد
چقدر وحشتناکه که دیگه جرات ندارم حسم رو روی کاغذ بیارم.چقدر وحشتناکه که از جاری شدن قطرات اشکم در مقابلت واهمه دارم.من دارم خفه میشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 12:50  توسط راحله  | 

گاهی خیلی دلتنگت میشم.خیلی
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 20:24  توسط راحله  | 

گاهی حرفای آدم تیر میکشه مثل اون وقتا که شونه لای موهات گیر میکردو مامان عصبانی شونه رو میکشید.

گاهی از اینکه اینجام خوشحال میشم و سبکبال.اونقدر سبکبال که انگار نیستم.گاهی خجالت میکشم از یورش اینهمه خوشبختی!!!گاهی سینم میسوزه از درددی که نیست.من مثل یه زن جا افتاده برای روزمرگی هامون تصمیم میگیرم و حسین داز اینکه زن با کفایتی مثل من داره به خودش میباله.من بالاخره ازدواج کردم و مثل بقیه زنای ایرانی به خودم می بالم و ترس موهوم تنهایی دیگه در لابلای کشاله هام رسوخ نمی کنه.روزها وماههاست که عطش آگاهی پوستم رو تبدیل به کویر کرده ولی با انواع کرم های مرطوب کننده سعی در نرم نگه داشتن اون میکنم!هر چی سعی میکنم احساسم رو به آدمی که حالا دیگه کاملا فراموشم کرده از دست بدم مثل آب کوبیده تو هاونه.من بالاخره انتقامم رو از مردی که منو زیر پاهاش له کرد میگیرم........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 19:25  توسط راحله  | 

فقط چهار کلمه باقیست تا انتها....

واینکه هیچ نیمه گمشده ای ما را کامل نخواهد کرد!

وشاعره ای که در لابلای غزلهایش به دنبال عشق اساطیری میگشت...

به پیش برو ...فریاد نه سکوت کن تا هیچ کس صدای در گلو مانده زن نجیب را نشنود.گناه میکنی ..گناه!

چادر که از سرت می افتد حیا هم با آن میریزد.

چقدر فاصله داریم از...

با مرد سنتی نه با مرد روشنفکر تا انتهای ولیعصر قدم بزن وسیگار دود کن واز حقوق بشر بگو واز حقوق زنان .شب شد با پیشنهاد سکس چه میکنی؟

راه رفتنت خانمانه نیست باید اغوا کنی خلق جهان را...بالا ببر پیاله را.

آه از این فکرهای سمج که چنگ می اندازن لای موهای آدم و آدم رومیکشن وسط خیابون .وای روسری من کجاست؟امان از این فکرهای لجوج گناهکار!

تنهایی رو دوست دارم آخه اونقدر با فلسفه و سیگار حال نمی کنه که نبیندت !رهات کنه!

بریز این کلمات ممنوعه رو روی کاغذ...بابا آب نداد...بابا همیشه داد میزد ...من از بابا می ترسم...بابا عصبانی بود از بس که توی پیاده رو وتوی سواره رو وتوی صف بانک اعصابش رو بهم میریختند!

دلم میسوزه ...دلم برای همه میسوزه برای تو که توی نظریه هات زن رو تا حد سکس تقلیل دادی وبرای خودم چون دوست داشتم...وبرای همه اونهایی که زودتر از بقیه می فهمن هیچ نیمه گمشده ای ندارن ودوست دارن همه نیمه ها رو امتحان کنن.اونا زودتر از بقیه می فهمن که چقدر تنهان!

اصلا فراموش کن مردهایی رو که دوست دارن با لبهای ماتیک خورده و دامن کوتاه براشون قرمه سبزی بکشی...

خالی میکنم خودم رو روی صفحات کاغذ وعشق رو مچاله می کنم چون جدیدا چیزای چروک بیشتر مد هستن...

تو به من گفتی بنویس...تو منو به سمت خودم هل دادی...منو با اینهمه ادعا...تو یه مرد بودی...نه...نامرد بودی!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 23:57  توسط راحله  | 

امید من به رسیدن |شبیه بادبادکی است که پاره میشود |وگیر میکند به پنجره همسایه عصبانی| به پنجره همیشه بسته تو |جرات نمیکنم بادبادکم را بخواهم!جرات نمی کنم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 16:48  توسط راحله  | 

گاهی خیالت هجوم میاره به پیرهنمو چنگ میندازه لای موهام.دردم میگیره.گریه می کنم.با اشکام پایین می یای وپخش میشی روی آینه.گاهی بی خیال رو دسته عینکم لی لی بازی می کنی.وقتی سنگت پایین میفته میری.میری و اونوقت من روی جای پاهات لی لی می کنم.اونقدر که دیگه خطها پاک میشن.گاهی خیلی کارا می کنی.گاهی....

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 10:55  توسط راحله  | 

دلم گرفته است

 به ایوان می روم

 انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم

 چراغ های رابطه تاریکند

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 20:22  توسط راحله  | 

دلم برات تنگ شده ابوالفضل....دلم همیشه برات تنگه.کی میتونه کمکم کنه برای بیرون اومدن از این...احساسم میگه امکان نداره این همه حس بتونه مدفون بشه.گرمی لبهات روی لبهام میمونه .تا آخرش تا تهش.همه میگن موندن پای تو اشتباهه وغافلن از اینکه اشتباه در مقابل تو رنگ میبازه و بی اهمیت میشه.دستات توی دستام...آه ابوالفضل اینهمه حس چاره ای نداره جز اینکه از لابلای مژه هام جوونه بزنه.تنهام گذاشتی ابوالفضل...بی وفا بودی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 16:38  توسط راحله  | 

این اس ام اس رو می نویسم برای جواب به کسایی که اعتقاد دارن هنوز دوسم داری!برای اینکه با هر بار خوندنش یادم بیاد تو دیگه ابوافضل من نیستی

سنگدلی کدومه.بگم چی؟اون رابطه برام تموم شده،چه ربطی به سنگدلی داره و نیش.بهت فکر نمی کنم،میگی راستشو بگو وحالا که میگم اینطوری برخورد میکنی.آدم تنهایی هستم،یه تنهاییه وجودی که هیچکس نمی تونه پرش کنه.هممون تنهاییم ولی جرات روبرو شدن باهاش رو نداریمو سعی می کنیم با آدما و اشیا بپوشونیمشون...

اما ابوالفضل من دیگه تنها نیستم  ،من فقط دوست دارم.همین!

اه...لعنت به این بغض که حتی تو کافی نتم آبروداری نمیکنه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 19:43  توسط راحله  | 

تا ۲۰دقیقه دیگه قراره جواب ارشد بیاد .امروز جز دل خودم و مامان دلی نیست که برای نتیجه بتپه!انگشتام حروف روی کیبورد رو پیدا نمی کننن.امروز بعد از اعلام نتیجه کسی نیست که تو پارک لاله منتظرم باشه.اما من آرومم.آرومتر از تمام لحظه هایی که ظاهرا تنها نبودم.امروز خدا کنار مانیتور نشسته و داره انتظار می کشه.امروز دیگه تنها نیستم.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 19:51  توسط راحله  |